شهید هاشم امیری

نـــام پدر : حیدر

تاریخ تولد : ۱۳۴۴/۰۶/۰۲

تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۰۸/۰۷

محل تولد : گناوه «روستای عباسی»

محل شهادت :آبهای نیلگون خلیج فارس

آرامگاه : گلزاز شهدا گناوه

 

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

شرح زندگی

 

شهید هاشم امیری فرزند حیدر متولد ۱۳۴۴ در خانواده‌ای مذهبی و مستضعف در روستای عباسی چشم به جهان گشود و در سن شش سالگی وارد دبستان شد دوران ابتدایی را با موفقیت در زادگاه خویش به پایان رسانید .

سپس دوره راهنمایی را در روستای محمد صالحی با رنج و زحمت زیاد ادامه داد تا اینکه از طرف سپاه در خصوص اعزام به جبهه اعلام نیاز شد.

او در آن برهه حساس از زمان اعزام به جبهه حق علیه باطل را بر مدرسه ترجیح داد . لذا در نیمه سال سوم راهنمایی بود که با عزمی راسخ به جبهه ‌رفت و در عملیات‌های مختلف شرکت داشت و در عملیات فتح المبین فعالانه شرکت داشت و یکی از همرزمان دیرین او در این روستا شهید شهریاری به لقاء الله پیوست ولی او افسوس می خورد و می گفت : معلوم است لیاقت شهادت را ندارم .

او که دیگر مجذوب اسلام و انقلاب شده بود جز با خدمت در سپاه نمی توانست روح خود را تسکین دهد اینجا بود که تصمیم گرفت رسماً به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بپیوند و رسماً پاسدار اسلام شد .

پنج سال در یگان دریایی سپاه انجام وظیفه نمود در ماموریت های مشکل دریایی کاردانی و تعهد و شجاعت و ایثار او زبان زد دیگر همرزمان وی بود در کاروان بزرگ دریایی سپاه در والفجر ۸ او نیز از افتخار آفرینان والفجر ۸ بود و چندین ماه در آن قسمت از جبهه فاو جانفشانی نمود .

در مرداد ماه ۱۳۶۵ به ازدواج با خانواده‌ای متدین و انقلابی اقدام نمود و از اهمیت این ازدواج و زندگی شهید همین بس که خودش وصلت با چنین خانواده‌ای را موجب افتخار می دانست .

اما این ازدواج بیش از ۱۰۰ روز به طول نیانجامید او در تاریخ ۳/۸/۱۳۶۵ از قرار گاه نوح یک ماموریت دریایی به طرف جزیره فارسی حرکت کرد و پس از پایان ماموریت موفقیت آمیز در تاریخ ۸/۸/۱۳۶۵ هنگام برگشت یدکش آنها مورد اصابت موشک دشمن بعثی قرار گرفت و به سوی معشوق حقیقی خود شتافت و به آرزوی دیرینه خود که همانا شهادت در راه خدا بود رسید .

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

وصیت نامه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

« انالله و انا الیه راجعون »
« ما از خداییم و برگشت ما بسوی اوست »

وقتی آن چیزی که از این آیه تلاوت می‌کنید حاکی از آن است که ما از خدا هستیم چه بهتر که این جان ناقابل را که بخشیده ی خودش می باشد برای آن ارزش قائل شده و برای اعتلای کلمه ( لا اله الا الله ) جز به خریداری که تنها فقط او ارزش آن را می داند در معرض بیم قرار ندهیم.

زیرا اوست که قادر به پرداخت بهاء آن می باشد پس تامل و درنگ را جایز نباید بدانیم دیرتر یا زودتر در صحنه نبرد علیه باطل حاضر گردیم و درخت تنومند پر بار اسلام را با خون خود آبیاری نماییم .

از برادران ایمانیم میخواهم که صفوف خود را هر چه فشرده تر و محکمتر نگهدارند و تا محو کامل تمام سلطه جویان و جهانخواران به مبارزه خود ادامه داده و تمام تفاله‌های رژیم کثیف منحوس پهلوی را از داخل و خارج ریشه کن نمایند .

خداحافظ

هاشم امیری ـ اهل عباسی گناوه

۶۰/۷/۱۵

 

___________________________________________________________________________________

 

 

وصیتنامه شماره ۲

بسم الله الرحمن الرحیم

ای اهل ایمان سلاح جنگ برگیرید و آنگاه دسته دسته یا همه یک بار متفق برای جهاد بیرون روید .

با درود بیکران به پیامبر راستین ، رسول اکرم محمد (ص) و جانشین بر حق او حضرت علی (ع) و یازده فرزند او به خصوص آخرینشان امام زمان (عج) .

من وصیتی ندارم اما آرزوی من این است که دین اسلام در همه جهان گسترش یابد . همه چیز آفریده خداست و خداوند در همه جا وجود دارد . اگر خدا صد بار مرا پس از مرگ دوباره زنده کند باز هم در راه او به جهاد بر می خیزم تا حق در همه جا حاکم شود . اما جهاد را فقط در جنگ کردن نمی دانم بلکه همان روشی که پیامبران از آن استفاده می‌کرده اند یعنی راهنمائی انسانها به راه راست اسلام باید به راستی راهنمای زندگی هر فرد باشد .

این بنده رو سیاه خداوند در این دنیا به هیچ چیز نیاز ندارم ، تنها چیزی که از خدای خویش می خواهم این است که از راه او جدا نشوم همان طوری که حضرت علی (ع) درد خود را به خداوند چنین می گوید :

خداوندا همه چیز به ما دادی تا در راه تو باشم و تو را ستایش کنم اما نه به خاطر دنیا و نه ترس از بهشت و دوزخ تو ، بلکه به این دلیل که عشق به تو و دیدار تو را داشته‌ام و تو را شایسته پرستش می دانم. پس هر چه را به درگاه تو نیایش کنم باز هم کم است .

از شما ملت بزرگ و پیروز ایران می خواهم که هیچ گاه از امام بزرگوار را تنها نگذارید .

پیامی به پدر و مادرم : من شما را به خداوند بزرگ می سپارم و از خدای متعال می خواهم که به شما صبر و استقامت در راهش عطا کند . هیچ گاه از شهادت فرزندتان ناراحت نشوید چون مردن حق است و چه بهتر که شهادت در راه رضای خدا باشد و سفارشی به برادرانم که درس خود را ادامه بدهند چون مدرسه هم سنگر است راه الله را انتخاب کنند و بهترین راه که راه اسلام و قرآن است را بپیمایند چون اسلام به جوانان احتیاج دارد .

والسلام

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

خاطره ای از زبان پدر شهید 

 

پدر شهید می‌گوید طی ماموریتی که زمان آن مشخص نیست و درست به یاد ندارد شهید زنده یاد ماموریت پیدا می‌کند که با همراه عده‌ای از دوستان به وسیله دو ناو یدکش ، چهار دستگاه لودر و مقداری هم مهمات را به جزیره فاو ببرند وی می‌گوید : در این راه هواپیماهای جنگی عراق با دیدن ناوها آنها را مورد حمله قرار می‌دهند و یکی از یدکشهای ما مورد اصابت موشک بعثی‌های عراق قرار می‌گیرد و منهدم می‌گردد ولی با لطف خدا و یاری خداوند بزرگ با اینکه مثل باران مورد هدف قرار گرفته بودند بالاخره به مقصد که همان فاو بود می‌رسند و با کمترین تلفات ، مهمات‌ ها را تحویل می‌دهند و آن طور که پدر شهید از زبان شهید می‌گفت : فقط تایر یکی از لودرها آتش گرفته بود که آن هم مهار شد وی می‌گوید : با رسیدن به مقصد و لنگر انداختن ، تمام بدنه ناوها را گل مالیدند تا نیروی عراقی نتوانند آنها را به راحتی ببینند و مورد حمله قرار دهند .

پدر شهید می‌گوید : برای حمله به نیروهای عراقی شهید زنده یاد همراه تعداد زیادی از بچه‌های شیراز مامور می‌شوند که در جزیره با عبور از رودخانه به دشمن و مدافع و استحکامات بعثی عراق ضربه وارد کنند و در موقع گذشتن نیروها از آب با اینکه تعداد زیادی از بچه‌ها از آب گذشته بودند و فقط یکی از قایقها هنوز در آب بود و یکی از روحانیون مبارز و راننده قایق در آن بودند نیروهای دشمن از وجود ما آگاه شدند و ما را با آر پی چی و اسلحه‌های دیگر مورد حمله قرار دادند و با وجود اینکه شهید برای کمک و انتقال روحانی و راننده قایق به این طرف آب آمده بود بر اثر انفجارهای پی در پی ترکش به بینی و زیر چشم آنها برخورد کرد و بیهوش شدند و در همان لحظه قایق را هم به وسیله آر پی چی می‌زنند که روحانی به شهادت می‌رسد ولی جوان راننده قایق با لطف خدا به آب می‌پرد و زنده می‌ماند .

شهید هاشم امیری را در حالت بیهوش کامل به پشت جبهه منتقل می‌کنند و سپس وی را با هواپیما یا هلیکوپتر به تهران و بیمارستان منتقل می‌کنند که شهید در بیمارستان عمل می‌شود و ترکش از صورت وی بیرون می‌آید وقتی به هوش می‌آید عده‌ای از مردم را در کنار تحت خود می‌بیند و با وجود اینکه هنوز اطراف بیمار را گرفته بود فکر می‌کند که به خانواده‌شان خبر داده شده اینها افراد خانواده خود و اقوام او هستند ولی بعد فهمیدند که عده‌ای از مردم خدا دوست مردم تهران هستند که به عیادت وی آمدند .

و سرانجام پس از یک هفته بستری به خانه بر می‌گردد لازم به یاد آوری است که در این مدت خانواده با خبر نبودند و هنوز چند روزی از استراحت وی نگذشته بود و بخیه‌های وی کشیده نشده بود که دوباره به محل خدمت خود بازگشت و گفت بخیه‌ها را حتماً خواهم کشید و نگران من نباشید .

پدر شهید با ذکر برخی از صفات خدا پسندانه در وجود شهید و ایمان به خداوند متعال و یگانگی وی و اعتقاد کامل به ائمه اطهار و امامان می‌گوید :

در یکی از روزها که تازه به مرخصی آمده بود پس از گفتگوی طولانی با پدر و مادر از پدر اجازه می‌خواهد که چون تازه از راه رسیده و خسته است برای مدتی به استراحت بپردازد و شب را در اتاقی جداگانه سپری کند . پدر گفت : نیمه‌های شب که بیدار شدم صدای دلنشین قرآن را شنیدم و تعجب کردم که چه کسی در این نیمه شب قرآن می‌خواند و وقتی که خوب گوش کردم فهمیدم صدا از خانه است که خود شهید در آن خوابیده پس به آن اتاق رفتم و در را باز کردم دیدم خود شهید دارد قرآن می‌خواند : گریه می‌کند از او سوال کردم که چه می‌خوانی و چرا گریه می‌کنی ؟ گفت : اگر سواد داشتی و می‌توانستی این کتاب یعنی قرآن را بخوانی هیچ وقت خوابیدن را بر خواندن قرآن ترجیح نمی‌دادی و تمام وقت قرآن می‌خواندی ؛ پس شهید را در حال خود تنها گذاشتم و برگشتم .

پدر شهید می‌گوید : در یکی از روزها که به مرخصی آمده بود و دور هم جمع بودیم و صحبت می‌کردیم من به شوخی به شهید گفتم : که پدر جان دیگر من پیر و از کار افتاده هستم و دیگر توانایی کار را ندارم تو دیگر باید اینجا بمانی و کمک من باشی تو خدمت خود را به اسلام کرده ای و حالا باید به من کمک کنی ولی شهید با شنیدن این سخن ناراحت شد و از پدر دل آزرده شد .

پدر شهید میگوید : همان شب خواب دیدم که دو نفر با پایه های آتشین از آسمان پایین آمدند و خواستند که مرا با آن پایه‌ها بزنند و می‌گفتند : که چرا جوان ما را از سخنت آزرده کردی و مانع از رفتن وی به جبهه هستی و من در خواب با اینکه ترسیده بودم با ذکر نام خداوند و التماس به اینکه من او را آزاد گذاشته‌ام و کاری به کار او ندارم . صبح از خواب بیدار شدم این را به شهید گفتم و او را با صلوات به جبهه فرستادم .

والسلام

 

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

بازدید: 60