خاطرات شهید

خاطرات شهيد از زبان پدرش :

آرام بود و موقر ، مهربان بود و با گذشت به نماز اول وقت اهميت خاصي مي‌داد هميشه به من احترام مي‌گذاشت و به قول خودش مي‌خواست به هر نحوي شده گوشه‌اي از زحمات مرا جبران كند .

آخرين باري كه يونس به مرخصي آمده بود خوب به خاطر دارم با خوشحالي رو به من كرد و گفت پدر جان چند شب است كه خواب مي‌بينم شهيد شده‌ام

وقتي ديد من نگران شده‌ام گفت :‌ ناراحت نباش فكر نمي‌كنم من لياقت اين را داشته باشم كه اين سعادت بزرگ نصيبم شود در آن چند روز حال و هواي هميشگي را نداشت بي‌قرار بود و مداوم براي رفتني لحظه‌ شماري مي‌كرد .

در لحظات آخر هم از همه اقوام خداحافظي كرده و حلاليت طلبيد انگار به او الهام شده بود كه ديگر هيچ وقت بر نمي‌گردد .

خاطرات شهيد از زبان همرزم شهيد (امان الله شهابي‌)

يونس نوجواني بود متين سر به زير هر گاه به او نگاه مي‌كردي لبخند زيباي محزوني بر چهره داشت و انگار كه چشمان سبز رنگش با مهر و محبت خاصي با انسان سخن مي‌گفت

او به دليل اينكه در يك روستاي كوچك محروم زندگي مي‌كرد نتوانسته بود بالاتر از مقطع ابتدايي ادامه تحصيل دهد .

همپاي پدرش در كارهاي كشاورزي و غيره به او كمك مي‌كرد .

در كنار كار از عبادت خدا و رفتـن به مسجد غافل نبود او با همه مهربان و خوب رفتار مي‌كرد و هميشه به خواهـران خود مي‌گفت كه حجاب را رعايت كنند .

خاطرات شهيد از زبان همرزم شهيد

متن نامه

از :‌ لشكر ۹۲ زدهي
به : سرپرست محترم بنياد شهيد انقلاب اسلامي شهرستان گناوه
موضوع : سرباز وظيفه شهيد يونس شهابي‌زاده

سلام عليكم

سرباز فوق الذكر جمعي اين لشكر در تاريخ ۷۵/۱۲/۲۶ در منطقه عملياتي شمال هور در حين ماموريت رزمي بر اثر برخـورد با مین عراقي به درجه رفيع شهادت نائل گرديد است

لذا خواهشمند است دستور فرماييد نسبت به تدفين و تشييع و پيكر نامبرده در زمره شهدا اقدام لازم معمول و خانواده محترم وي تحت پوشش آن بنياد قرار گيرند .

خاطرات شهيد از زبان مادرش

عنوان خاطره : عشق به امام
عشق و علاقه خاصي به امام داشت هر برنامه‌اي كه در ارتباط با امام در گناوه انجام مي‌شد خودش را مي‌ رساند و در برنامه انقلاب و راهپيمايي شركت فعال داشت و به امام عشق مي‌ورزيد و دوست داشت .

 عنوان خاطره : نماز اول وقت

به نمازش خيلي اهميت مي‌داد و هميشه به مسجد مي‌رفت و قبل از شروع نماز درب مسجد را باز مي‌كرد و آنجا را آماده مي‌كرد تا مردم روستا براي نماز به مسجد بيايند و نماز را اقامه كنند .

وقتي كه براي اولين بار خبر شهادت او را شنيدم بي‌اختيار سرم را به ديوار زدم كه شكاف برداشته بود

وقتي همان شب خوابيدم خواب ديدم كه يونس بالاي سرم آمده و مي‌گويد مادر من خيلي حالم خوب است فقط سرم درد مي‌كند و وقتي كه بالاي سر پيكر مطهرش رفتم و جنازه‌اش را ديدم هيچ كاري جزء اشك ريختن نمي‌توانستم انجام دهم

و در آن هنگام بود كه به ياد خوابم افتادم و فكر كردم در مقابل جان يك شهيد زخم سر من اصلاً ارزشي ندارد

و به اين پي‌بردم كه پرنده سبكبالي را كه در آغوش خويش پرورش داده بودم اكنون جان گرفته نيرو يافته و وقت پروازش فرار رسيده است و من دلم مي‌خواهد كه بال خونينش را سايبان چشمانم كنم .

خاطرات شهيد از زبان برادرش :

يونس از لحاظ اخلاق و رفتار مورد نخستين همگان بود ؛ امين و زحمتكش پاك و متين ، خوش رفتار و بي‌ريا بود نماز را در اول وقت به جا مي‌آورد و عاشق ولايت فقيه و جمهوري اسلامي بود .

چهره مصمم و با نشاطي داشت كه الگو و نمونه بارز مهرباني براي دوستان بود . او به اين دنياي مادي و بي ارزش به چشم يك گذرگاهي فاني مي‌نگريست

و هميشه اين دعا را بر زبان داشت كه الهي آيا من مي‌توانم يكي از شهيدان در راه تو باشم .

واقعا زندگي كردن با آن عزيز سراپا خاطره بود زماني كه براي آخرين بار به مرخصي آمده بود هنگام رفتن به قدري خوشحال بود كه انگار مي‌دانست كه اين آخرين ديدار او با خانواده‌اش است

و بزودي به عرش خدا سفر خواهد كرد تا به آرزوي ديرينه‌اش قائل آيد .

خداوند روحش را با مولايش سرور شهيدان عالم حسين بن علي (ع) محشور گرداند .