قبل از عملیات کربلای ۴ ، یعنی میقات خونین ،  جهانشیراین مرد جهد و جهاد را دیدم ،از من سراغ مجید شریعتی را گرفت .
– عجب ! مثل اینکه خودت را خوب تحویل می گیری ؟
لحن سخنم پیدا بود که شوخی می کنم ،اما در دلم معنای دیگری تاب می خورد .یادم افتاد که به موسی بهمنیاری گفته بود :حالا مرا نبین که در فاو حبس کرده اند ،من در این عملیات شرکت خواهم کرد و دیگر همه چیز تمام خواهد شد .!راستی چه مرگ آگاه است این مرد .این ها بهره ی یک اربعین سیر و سلوک است .چیزی نیست که در حلوای نذری بریزند و خیرات کنند .

با خودم فکر کردم که در این جماعت از این دست زیاد پیدا می شود .چیزهایی که به افسانه می ماند .چیزهایی که کلاه از سر عقل بر می دارد.به هر حال این را به موسی گفته بود ،دوستان دیگر هم شنیده بودند ،در حالی که نیم خنده اش را زیباتر کرده بود .چهره اش با ریشی انبوه و مشکی که به جوان سالی اش نمی خورد چشم های نافذ و ابروهای پر پشت .

– گفت آخه ،بار اول که با مجید به جبهه رفتیم ،هر دو شکار چی بودیم .دفعه ی بعد شدیم فرمانده دسته .مرتبه ی بعد ما را به فرماندهی گروهان ارتقاء دادند .مطمئن باش با هم …جهانشیر برستانی و مجید شریعتی معاون دو گردان از ناو تیپ حضرت امیر در آخرین ماموریت همچو 
دو هم صدا دو هم نفس ،دو مرغ عشق ،بی قفس .به آسمانها پرکشیدند.
غلامحسین دریانورد