خاطره ۱

۴ آذر ۶۱ بود . بچه ها اطراف سنگرهایشان نشسته بودند صدایی مهیب گاهی فضا را میشکافت و جایی از محوطه که خاکریزکشی شده بود می نشست . بچه ها که دیگر عادت کرده بودند کمتر نگاه می کردند. عبدالحسین تازه از حمام برگشته بود . داخل سنگر شد و سراغ ساک دستی اش رفت و دفتری را برداشت . دفتر نوحه اش که پر راز نوحه های جنوبی بود و عبدالحسین بعضی مواقع که به یاد مسجد شهدا می افتاد و سینه زنی که او وسط ایستاده بود نوحه می خواند دفتر را از ساک بیرون می آورد و شروع می کرد به خواندن . عبدالحسین ۲۱ سالش بود و بچه های کوچه های خاکی گناوه و گاهی هم تنها می نشست و یاد دبستان ۱۷ شهریور گناوه که تاغ کلاس پنجم آنجا درس خوانده بود. 

با گیره آبی خودکار بیکش روی خاک می نوشت ( بابا آب داد) بعد بابا را خط می زد و بعد تمام جمله را به دوران راهنمایی و دبیرستان فتح المبین که شبانه رشته اقتصاد می خواند فکر میکرد که چقدر زود گذشته بود. شاید هم از وقتی که برای کمک خرج خانواده و مادرش کار میکرد دیگر گذشت سالهای مدرسه را احساس نکرده بود . 

عبدالحسین از سنگر بیرون رفت بچه ها به کبوتری اشاره می کردند که توی این درگیری سالم خودش را به خاکریز رسانده بود و هی بال میزد و آرام نمیگرفت . عبدالحسین گناوه که بود همسایه شان کبوتر داشت و هرچند وقت یکبار پدرشان به کویت می رفت ، یک قفس پر از کبوتر با خودش می برد. آن شب هم که دو نفر سفید پوش دنبالش کردند همان شب که توی حکومت نظامی رفته بود چندتا اعلامیه بیاورد هم عبدالحسین کاغذهای توی دستش را ریخته بود توی لانه کبوترهای همسایه که کبوترها آن شب هیچ سر و صدایی نکرده بودند.

همان شب که مادر حسابی دلواپس شده بود ولباس سفیدها عبدالحسین را شناسایی کرده بودند و بعد پیام داده بودند که دیگر شب ها فعالیت انقلابی نکنند و گرنه دفعه بعد جایش توی پاسگاه خواهد بود. 

 

خاطره ۲

شهید حدود یک هفته مرخصی داشت . همه به دیدنش می آمدند . توی آن یک هفته خواب درست حسابی نداشت . آرام و قرار نمیگرفت هیجان داشت با بچه ها می رفت بازی می کرد . وقتی دور هم جمع میشدیم می نشستیم ، مرتب وصیت میکرد و صحبت از جنگ و جبهه و دشمن … بود.

یک روز صبح از خواب بیدار شد حالت عجیبی داشت برای همه تعریف کرد که <دیشب مجید را در خواب دیدم – مجید خزایی را می گفت ، دوست صمیمی اش که شهید شده بود – داشت توی یک باغ کنار یک جوی آب قدم می زد . خیلی خوشحال و خندان بنظر می رسید . رفتم کنارش و سلام کردم و احوالش را پرسیدم گفت : حالم خوب است و جای خیلی خوبی هم دارم . قدری صحبت کردیم . پرسیدم کجا میخوابی؟ گفت : خانه من آنجاست و به یک طرف باغ اشاره کرد و گفت یک اتاق هم برای تو همانجا گرفته ام چون که چند روز دیگر همسایه ام می شوی و از خواب پریدم . 

عبدالحسین قرار بود دو روز دیگر برود خودش مطمئن بود این دفعه شهید می شود و برنمیگردد. روز حرکت که دوستانش به خانه آمده بودند ، او بین آنها راه می رفت و این مصرع را می خواند < ای واویلا که وداع آخره > چند روز بعد وصیتنامه و ساک دستی اش را آوردند .

 

نحوه شهادت:

عبدالحسین لبخندی زد و رفت سمت یکی از همشهریهایی که نشسته بود و با دست مهره های تسبیح را می گرداند و باچشم او را می پایید . عبدالحسین خوب می شناختش  از روزی که اعزام شده بود چهل دختر شاهرود . از ۲۲ اسفند ۶۰ که اعزام شدند برای دوره آموزشی گروهان ۵ دسته ۳ آموزش ۰۲  و بعد که به قصرشیرین آمده بودند باهم بودند و حتی عبدالحسین را که برای تنهایی مادرش ( که به او وابسته بود ) گریه کرده بود تسکین داده بود ناگهان صدای سوت یک خمپاره نزدیک شد و سیم تلفن را زد و آمد . خون پیشانی عبدالحسین پاشید روی خاکهای قصر شیرین.

برگرفته از کتاب کبوتر وکلاه آهنی

 

_____________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

بازدیدها: ۴