خاطرهای از همسر شهید
عنوان خاطره : اسمش را بگذار فاطمه
یک روز به من گفت : میخواهم به جبهه بروم . به او گفتم : که برادرهای من همه جبهه هستند و نمیخواهم شما بروید . ولی او گفت : من میخواهم بروم آدم هر کجا که باشد در خانه هم باشد میمیرد . من به او گفتم : تا آنها (برادرانم) بیایند بعد شما بروید . بعد روزنامهای خوانده بود که استخدام میکردند ـ سه هفته پشت سر هم میرفت بوشهر ـ امتحان میداد و بر میگشت . او میگفت : پدر و مادرم را احترام بگذار . علاقه به دعای کمیل داشت روزی که میخواست برود به من گفت : اگر دختری گیرمان آمد اسمش را بگذار فاطمه .
زمانی که پسر دائیم حیدر تباشیر به شهادت رسیده بود همیشه مرا به گلزار شهداء میبرند همیشه به من میگفت : پدر و مادرم را احترام کن اگر حرفی هم بزنند ناراحت نشو ، بخاطر من باید تحمل بکنی ، همیشه میگفت :
خیرات کن به یاد مادرت ، پیرزنی همسایه ما بود که وضعیت مادی خوبی نداشتند
——————————————————————————————————————————————
بازدیدها: ۸۲