خاطرات شهید
۱.خاطرهای از حاج حمید جلالپور
عنوان خاطره : شهید در جبهه و چگونگی شهادت از زبان همرزم
کوهستان بود و تپههای پیدر پی ، بیکران آسمان و انفجار بیامان منورها و شلیکهای پیاپی .
آرپیجی زن بودم و بهادر کمکی من بود در هر جا که حرکتی را آغاز میکردم متوجه میشدم که شهید شهریاری پای به پای بنده به حرکت در می آمد چهره او بسیار مظلوم بود و جداً شهادت در چهره او عیان بود .
گاهی در خود فرو میرفت و من از او سوال میکردم بهادر چه شده که این قدر ساکت و آرام شدی او در پاسخ میگفت : چیزی نیست دارم قرآن میخوانم تا اگر خدا بخواهد بتوانیم با یاری هم کاری که بر دوشمان گذاشته شده به خوبی انجام دهیم
بالاخره با پیوستن نیروهای دسته دوم از سمت راست به نیروهای ما ، توانستیم منطقه را کاملاً به تصرف خود درآوریم .
با توجه به این که بوی باروت و گرد خاک تمام منطقه را فرا گرفته بود و تپههای بسیاری را پیموده بودیم اما چون هدف مشخصی داشتیم و آن هم رضای خداوند مهربان بود هیچ گونه خستگی احساس نمیکردیم و پیش میرفتیم
در همین حال از بس که موشک آرپیجی به سوی تانکهای دشمن و سنگرهای آنها پرتاب کرده بودیم مهمات ما تمام شده بود این در حالی بود که نیاز مبرم به موشک آرپیجی داشتیم و دشمن داشت مقاومت میکرد
ناگهان من که در حال خودم بودم و نگران از اینکه اگر دشمن بداند که مهمات ما تمام شده بر ما مسلط خواهد شد بهادر را گم کردم هر چه این طرف و آن طرف دنبال او گشتم از او خبری نبود
من خیلی ناراحت بودم از یک جا مهمات تمام شده بود و از یک طرف فریاد فرماندهمان را میشنیدم که مرتب میگفت :
آرپیجی زنها کجایند این در حالی بود که یکی از آرپیجی زنها شهید شده بود و در دسته ما ، من و بهادر بودیم که آرپیجی زن بودیم و بهادر هم معلوم نبود کجاست .
ناگهان از میان صدای رگبارها صدای آشنایی به گوشم خورد که مرا صدا میزند . در تنهایی خودم گفتم ، کیست که مرا صدا میزند وقتی سرم را برگرداندم دیدم بهادر است که با موشک آرپیجی برگشته است .
وقتی او را دیدم بسیار خوشحال شدم . از او پرسیدم این موشکها را از کجا آوردی ، خندید و گفت از سنگر عراقی که به تصرف ما درآمده ، آوردهام در آنجا همه چیز هست
بعد من یکی از موشکها را در آرپیجی گذاشتم و آرپیجی را مسلح کردم و به طرف فرمانده که ما را صدا میزد حرکت کردیم او از بالای یک تپه که رو به روی ما بود به ما اشاره کرد که آن تیربار عراقی را از کار بیندازید و ما با یاری خداوند به سوی تیربار عراقی رها کردیم و تیربار را از کار انداختیم و به عقب برگشتیم
حال تعداد مجروحها و شهیدان زیاد شده بود و هیچ نیروی کمکی به ما نمیرسید ناگهان از سمت چپ مجدداً هدف حملات پی در پی عراقیها قرار گرفتیم به دستور فرمانده که اعلام کرد به سوی رودخانه حرکت کنید ، حرکت کردیم
در این جا بود که متوجه میدان مین نشدیم و همگی به روی مین رفتیم و بهادر نیز در کنار من به روی مین رفت و بر اثر انفجار مین به ارزوی خوو یعنی لقاء الله رسید .
خاطرات شهید
۲.خاطره از برادر شهید (مسعود شهریاری)
عنوان خاطره : عشق به امام
خاطراتی که از برادر شهیدمان داریم این است که آن شهید همیشه عاشق امام بود شبانه روز امام را دعا می کرد و برای سلامتی امام همیشه اطرافیان خود را میگفت که برای امام دعا کنید که ما هر چه داریم از امام است
و دعای همیشگیاش که برای امام میکرد و این دعا را در آخر همه نامه هایش که برای ما مینوشت همین بود که « خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار »
۲.عنوان خاطره : زینب گونه باش !
و یکی دیگر از خاطراتم از برادر شهیدم این است که آخرین مرحلهای که به جبهه اعزام شد و کارهای خود را تمام کرد و موقع خداحافظی فرا رسید اشک در چشمان ما جاری شده بود چون او چند روزی بود که از جبهه آمده بود و هنوز استراحت کافی هم نکرده بود و در آخر مادرم برایش گفت :
پسرم تو تازه از جبهه آمدهای و هنوز خستهای و احتیاج به استراحت داری و آن شهید بزرگوار میگفت : که جبهه رفتن خستگی ندارد عشق میخواهد که ما آن عشق را داریم
و هر کاری با عشق باشد خستگی ندارد که در آن لحظه مادرم شروع به گریه کردن کرد و بهادر چند قدمی جلو رفت و سپس برگشت و آمد کنار مادرم ایستاد و گفت :
مادر اسم تو زینب است و باید همانند زینب صبر داشت باشی اگر روزی بدن تکه تکه مرا برای تو آوردند آن روز باید خوشحال باشی که آن امانتی که در دستت بود به صاحب اصلیاش رساندهای و اگر اصلاً از جنازه من خبردار نشدی باز هم باید همانند زینب صبر داشته باشی .
این عین کلماتی است که بهادر در آخرین مرحلهای که اعزام شد در کنار مادرم نشسته بود و در حالیکه دستش را روی سر مادرم گذاشته بود میگفت .
یادش گرامی و روحش شاد باد
بازدیدها: ۶۰