زندگی نامه شهید
سحر گاه اولین روز پائیزی سال ۵۳ در کلبهای محقر اما دیاری مقدس و در خانوادهای روحانی و مومن فرزند پنجمیزاده شد و او را به جدش که یکی از سادات بزرگ و مورد احترام منطقه بود هاشم نامیدند .
هاشم تا چهار سالگی در قریه گمارون واقع در دهستان حیاتداود گناوه زندگی کرد و پس از آن همراه خانواده خویش به گناوه هجرت نمود . از همان آغاز کودکی نوعی حسگریز از زمان و مکان در او رشد نمود و این رشد همراه با رشد جسمی و معنوی در خانواده پاکش گسترش یافت ، تحصیلات ابتدائیش را در دبستان شهید محمد علی موسائی (بتون) گذراند و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی بنا به وضعیت نابسامان اقتصادی خانوادهاش ترک تحصیل نموده و وارد بازار کار شد وی علاقه شدیدی به مکانیکی موتور سیکلت داشت و به همین علت شغل مکانیکی را از سایر مشاغل ترجیح داد و وارد دنیای مکانیکی شد ، بنا به علاقه شدیدی که داشت کمکم ترقی نمود تا جائی که پس از گذشت زمان نسبتاً اندکی شخصاً رهبری کارگاه مکانیکی کوچکی را عهدهدار شد و به عنوان یکی از مکانیکهای وارد به کارش در سطح شهر مطرح گردید : بدلیل حسگریز از مکانی که داشت آن کارگاه را رها نموده و کارگاه دیگری را در کنار پمپ بنزین به عنوان محل کار برگزید .
برای کشاورزی اهمیت بسیار قائل میشد و تمام کارهای باغشان را به تنهائی انجام میداد همه روستاهای منطقه را بخوبی میشناخت ، با همه روستائیان روابط حسنهای داشت تا جاییکه همه آنها او را به دیده احترام مینگریستند و در تمام مشکلات از جد او یاری و مدد میخواستند و در تمام گرفتاریها از او میخواستند تا از جدش بخواهد شاید گره کارشان را بگشاید . اکثر اوقات فراغتش را به سیر در روستاها میگذراند و وجب به وجب روستاها را بهتر از روستائیان منطقه میشناخت و به آنها عشق میورزید و به همین منوال پانزده سال از عمرش را سپری نمود . هیچگاه از زیر با مسئولیت شانه خالی نمیکرد و هیچگاه از یاری دیگران دریغ نمیورزید ، دوست داشت در تمام دارائیش دیگران نیز شریک باشند و هیچگاه وسائل زندگیش را مطلقاً منحصر بخود نمیدانست ، همیشه لبخندی زیبا زینت بخش چهرهاش بود و هیچگاه از مزاح و شوخی ناراحت نمیشد همیشه مایل بود دیگران را شاد و خوشحال ببیند و از خوشحالیشان لذت میبرد .
او از سن شانزده سالگی به بعد شروع به مسافرت به نقاط ایران نمود و همراه یکی از دوستان بسیار صمیمیش روستاها و شهرهای استان فارس و کهگیلویه و بویراحمد و خوزستان را سیر و سیاحت کرد و در همین حین با یک دستگاه دروگری در روستاهای این مناطق مخارج خویش را تامین نموده و اندکی نیز برای دوران سربازیش پس انداز میکرد و همین منوال روزگار را سپری کرد تا اینکه با فرارسیدن ایام سربازیش یعنی در تاریخ ۱۳۷۲/۱۰/۱۸ یونیفرم نظامی را بر تن کرد و در پادگان آموزشی اصفهان دوران تعلیم نظامی را سپری نمود .
پس از سپری نمودن این دوران او را به منطقه چابهار در استان سیستان و بلوچستان فرستادند تا در لباس نظامی به ملتش خدمت کند ، محل خدمت او حوزه نگور پاسگاه ریمدان در نزدیکی مرز ایران پاکستان بود ، قریب یک سال از عمرش را در این پاسگاه خدمت کرد و با همه اهالی آن منطقه آشنا شد ، در روزهای آخر عمرش انگار به او وحی شده بود که در آن منطقه به درود حیات خواهد گفت چرا که به کرات به دوستانش گفته بود من آنجا خواهم مُرد و همین طور هم شد و در یکی ازماموریتهای که برای دستگیری یکی از اشرار سابقه دار و شرور آن منطقه رفته بود ناجوانمردانه آماج گلولههای این سوداگر مرگ قرار گرفت و در تاریخ ۱۳۷۳/۰۹/۲۷ به درج رفیع شهادت نائل گردید ، جسد پاک و مطهرش را پس از طواف در معراج شهدای تهران و پس از طی مراحل قانونی در تاریخ ۱۳۷۳/۱۰/۰۷ با شکوه و عظمت غیر قابل در حالیکه ملتی را عزاداری نموده بود در گلستان شهدای گناوه در کنار شهیدان گلگون کفنی که جان خویش را برای کشور عزیزشان هدیه نموده بودند به خاک سپردند اما یادش را همیشه در دل خویش جای دارند و روحش نیز همانند دیگر برادران شهیدش به آسمانها پرواز کرد .
روحش پاک و یادش گرامی باد
بازدیدها: ۱۲۱