
شهید عبدالحسین ملک زاده
نام پدر : خداکرم
تاریخ تولد : ۱۳۴۸/۹/۲
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۱۱/۳
محل تولد : بندر گناوه
محل شهادت : شلمچه – عملیات کربلای ۵
آرامگاه : گناوه
_______________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
« درخشش قطره قطره خون هر شهید آفتاب را شرمسار میسازد »
(شهید مظلوم بهشتی)
« الذین آمنو و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون »
(قران کریم سوره توبه آیه۱۹)
« و آنان که به خدا ایمان آوردند ، و از دیار خود هجرت گزیدند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد کردند ،آنها را نزد خدا مقام بلندی است و آنان رستگاران و سعادتمندان دو عالمند »
شهید عبدالحسین ملک زاده در سال ۱۳۴۸ در روستای شول در خانوادهای مذهبی و مستضعف دیده به جهان گشود .
در همان دوران کودکی با فقر و محرومیت آشنا گردید و علاقه به دین و مذهب و عشق به اهل بیت با رگ و پوست و استخوانش در سراسر وجودش جاری شد .
شهید عبدالحسین در سال ۱۳۵۵ جهت کسب علم و دانش مشغول تحصیل شد و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش گذرانید .
در تابستان ۱۳۶۴ جهت آموزش قرآن به مکتب رفت و قرآن آموخت شهید بزرگوار از نظر اخلاقی نمونه بارز تقوی و متانت بود و در خانواده از تواضع و فروتنی خاصی نسبت به پدر و مادر و بستگان و دوستان برخوردار بود .
از دیگر خصوصیات شهید، شجاعت بی نظیر و حس کنجکاوی و علاقه بیش از حد ایشان به بسیج و جبهه بود .
همین علاقه زیاد باعث گردید تا نتواند آرام بگیرد و با وجود سن کم و با اصرار زیاد ، مسئولین ر ا متقاعد سازد که ایشان را اعزام نمایند .
در تاریخ ۱۳۶۴/۴/۲۶ برای اولین بار عازم جبهه های نور علیه ظلمت گردید و در این ماموریتها فعالیتهای چشمگیری داشت . در سال ۶۵ تحصیلات خود را در هنرستان شهید باهنر آغاز نمود .
در تاریخ ۶۵/۹/۸ برای دومین بار با کاروان حضرت محمد (ص) عازم جبهههای حق علیه باطل شد و پس از شرکت در عملیات کربلای ۴ بطور داوطلبانه در عملیات پیروزمند کربلای ۵ بهمراه همرزمانش شرکت نمود
و پس از نبردی دلاورانه و خونین سرانجام در حالیکه دیدار حق و ملاقات با معشوق ، او را بیقرار کرده بود ، با چهرهای خونین به ندای حق لبیک گفت و بدیدار حق شتافت .
پیکر مطهرش بعد از گذشت مدت ۱۴۱ روز در بیابانهای گرم منطقه عملیاتی شلمچه با تلاش شبانه روزی با یاران باوفایش در تاریخ ۶۶/۳/۲۳ بدست خانواده رسید و در کنار همرزمان به خون خفتهاش شهیدان ، یوسف دشتی ، حسین خسروی . محمود احمدی در گلستان شهدای شهرستان گناوه به خاک سپرده شد .
روحش شاد و راهش پر رهرو باد
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
خاطره از پسر عمه شهید ، آقای علیرضا ملک زاده
شهید عبدالحسین ملک زاده با سن کمی که داشت کاملاً باهوش و طبیعت را کامل میشناخت و همه چیز را در کتاب قرآن و کلاس و مکتب که در سال قبل رفته بود تطبیق میداد و تفسیر میکرد و برای من توضیح میداد و تعریف میکرد
تابستان گرم سال۱۳۶۱ ، پایان سال تحصیلی اول راهنمایی بودم که بعد از اعلام نتایج قبولی به روستای شول به دیدار پسر عمه رفته بودم و او نیز هم قبول شده بود و ما هر دو در آن روز خوشحال و مشغول به بازی بودیم .
خود را برای شکار پرنده با تله آماده کرده بودیم دقیقاً بیاد دارم که سه پرنده بنام « خردر» ، « گزه »، و یک پرنده «دندر کبوتری» صید کردیم ، و دنبال یک پرنده دیگر که مسافت طولانی را از این باغ به آن باغ طی کرده ، بودیم .
حدوداً تا ساعت ۱۲:۲۰ دقیقه مشغول بودیم و هوا به شدت گرم شده بود و بادهای گرم شروع به وزیدن کردند . برای نهار پرندهها را کباب میکردیم ناگهان شهید گفت : « اگر آن پرنده را گرفته بودیم نهار بهتری داشتیم » سپس به خانه برگشتیم و مثل همیشه نماز را به موقع خواند و رفت وضو گرفت و نماز ظهر را خواندیم .
عصر آن روز نزد خداکرم پدر شهید گرانقدر در خانه باغ خارج از روستا رفتیم او در آنجا هم کشاورزی و هم دامداری و طیور نگهداری میکرد .
و ما به کمک آن گوسفندان را به چرا نزدیک روستای کمالی برده بودیم و میخواستیم برای شکار طعمه ای پیدا کنیم تا بتوانیم فردا پرنده ای شکار کنیم
و ایشان به زیر درخت « گزی» در قسمت جنوبی باغ در خاک جستجو میکرد که ناگهان صدای ناله و داد و فریاد شهید در گوش ما پیچید و با سرعت به طرف ایشان خود را رساندیم که یک گژدیم سیاه « عقرب » دست او را نیش زده بود.
با یک لاستیک دست او را محکم بستم و با چاقو نوک دست او را پاره کرده تا خون زهر آن عقرب بیرون بیاید و به بالا سرایت نکند .
ناگهان او از شدت درد ما را رها کرد و من به علت ترس از عدم آشنایی با محل و گله داری فریادی زدم و با سرعت گله را جمع و به دنبال او رفتم و به طرف منزل حرکت کردیم . در منزل دست شهید مورد مداوا قرار گرفت و الحمدلله به خیر گذشت.
خلاصه تابستان آن سال من و شهید روزهای خوبی را با هم سپری کردیم و البته در آن ایام من از شهید چیزهای زیادی آموختم .
خاطرات شهید
خاطره ای از زبان پسر عمه شهید (مهدی ملک زاده)
شهید به طور داوطلب مانند سایر بسیجیان پیرو خط امام برای جبهه جنگ اسم نوشته بود و کربلای چهار را نیز سپری کرده بود و بعد از این عملیات مجددا خود را برای رفتن به جبهه آماده میکرد .
پدر شهید با رفتن او به جبهه با این فاصله زمانی کم موافق نبودم . شهید که این وضعیت را دید پیش من آمد و گفت:
پدر تو به من قول میدهی که دیگر هرگز نمیرم . پدرش گفت : نه اینکه همه باید از بین بروند پس او گفت :
چه بسا بهتر که با افتخار و سربلندی در این امتحان الهی از آب بیرون رویم و خدا از ما راضی باشد و دچار عذاب در آخرت نشویم
و خلاصه به طور کلی ما به هر راهی میزدیم که او را قانع کنیم او حاضر به تسلیم به ما نشد و کیف و وسایل را آماده کرد تا فردا به گناوه برود .
صبح فردا بعد از خواندن نماز در کنار پدرش نشست و صبحانه را مادر آماده کرد .
وقتی مادر به داخل اتاق آمد گفت مادر بنشین تا برایت خوابی را که دیشب دیده بودم برایت بگویم . شهید لحن سخن گفتن را باز کرد و گفت ای مادر دیشب در خواب دیدم که یک خانه آجری را با خاک رس « شل » به زیر سقف برده بودم که ناگهان یک فرد مسن و خوش قامت و چهره منور و زیبای به کنار من آمد و مرا صدا زد گفت : مگر ایستاده ای چرا کار نمیکنی که خانه را تمام کنی اگر هم پول نداری بیا این پول .
گفتم نه پدر ! این دیوار هنوز خشک نشده و اعتبار نداره رویش کار کنی .
او گفت : نه فرزندم توکل به خدا کن کارت را تمام کن
شهید به جبهه رفت و چند روز دیگر خبر شهادتش را آوردند که پیروزمندانه و آنچنان که در تصور خود بود و در خواب هم دیده بود به عالیترین هدف خود یعنی رسیدن به لقای پروردگار الهی رسید.
آری من یقین دارم که این نه هدف یک شهید بلکه هدف یکایک شهیدان و عارفان است .
بازدیدها: ۴۶۰