خاطرات شهید
- خاطرهای از زبان خواهر شهید
برادرم هر بار که از جبهه برمیگشت ، اشتیاقش به شهادت بیشتر میشد و از ما میخواست که برای شهید شدنش دعا کنیم ، میگفت دعای بچهها را خداوند بهتر به انجام میرساند ، چرا که بچهها کار خطایی انجام نمیدهند و همچنان دروغ هم نمیگویند پس خداوند حرف آنها را بیشتر گوش میدهد . میگفت برایم دعا کنید تا شهید شوم ، دعا کنید تا به دست عراقیهای مزدور نیفتم ، زیرا من بارها رزمندههایی را دیدهام که به دست عراقیها افتادهاند و بلاهای فجیعی به سر آنها آوردهاند ؛ آن بلاهایی که حتی دیدن آنها سخت است ، صحبت کردن در مورد آنها بسیار عذابآور است . آنطور که وقتی حرفش را به بیان میآورم یا اینکه آن را در فکرم میگذرانم آنقدر ناراحت میشوم که همه موهای بدنم سیخ میشود . پس همیشه این دعا را از ما میخواست و میگفت که برایم دعا کنید که شهید شوم و به آرزوی ابدیم برسم .
« ما هر چه داریم از شهیدان گرانقدرمان داریم و انقلاب خونبارمان مرهون خون این عزیزان است . »
۲ . خاطرهای از زبان مادر شهید
مادرش پیرامون آخرین وداع فرزندش از آنها این طور میگوید :
این بار حالات فرزندم با بارهای قبل بسیار متفاوت بود ، اگر چه او همیشه حالات روحانی و معصومی داشت اما این بار خیلی تفاوت داشت ، نور خاصی در صورتش دیده میشد ، همین که دیدمش و نگاهش کردم ،فهمیدم آخرین باری است که به خانه بر میگردد ، وقتی فرزندم پیش از رفتن به خانه ما آمد من احساس عجیبی داشتم ، احساس میکردم که آخرین دفعهای است که فرزندم را میبینم ، وقتی سوار موتور شد ، همین که خواست موتور را روشن کند خواهرش عطسه کرد و چون خواهرش سن کمی داشت و من به عطسه اعتقاد زیادی داشتم ، دیگر فهمیدم که فرزندم بر نمیگردد ، به او گفتم که دست نگه دارد و فردا برود ؛ اما او نیش خندی زد و اعتنایی به حرفم نکرد و گفت مادر هر چه پیش آید خوش آید و اینها خرافات است و در حد حرف است تو چرا باور میکنی ، شاید خداوند بخواهد به آرزویم برسم و آرزوی دیرین مرا برآورده کند .
آری ! جعفر رفت و آنقدر پشت سرش را نگاه کردم تا ناپدید شد ، وقتی دنبالش آب احساس غریبی داشتم .
بازدیدها: ۶۱