
شهید محمد غلامی
نام پدر : حسین
تاریخ تولد : ۱۳۳۶/۱۲/۱۰
تاریخ شهادت :۱۳۶۱/۱/۲
محل تولد :گناوه
محل شهادت : جبهه شوش – عملیات فتح المبین
آرامگاه :گناوه
________________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
شهید محمد غلامی در سال ۱۳۳۶ در خانواده ای مذهبی متولد شد . در سن۷ الی ۸ سالگی با کمک پدر و مادر نماز را آموخت که خود نیز علاقه وافری به آن داشت
وی در سن ۹ تا ۱۰ سالگی همراه با رفتن به مدرسه در تابستان به مکتب محله خود می رفت و قرآن را می آموخت قبل از انقلاب تکیه خاصی روی مسائل اسلامی داشت و شدیداً روی این امر پا فشاری می کرد
اغلب خواهران را به رعایت حجاب اسلامی تشویق و برادران را سفارش به نماز و روزه و دیگر مسائل اسلامی می کرد .
شهید برای ادامه تحصیلات رشته خود به برازجان رفت و پس از مدت زیادی با رنج و زحمت زیاد موفق به گرفتن دیپلم شد و بعد از آن آماده رفتن به خدمت سربازی شد ولی به علت معاینات پزشکی معاف گردید .
به کار علاقه زیادی داشت معتقد بود که مسلمان باید به نیروی بازوی خود دسترنجش را بدست بیاورد و نیز اعتقاد بر این داشت که باید انسان به اندازه ای که کار می کند مزد دریافت کند و بارها اعتراض نسبت به کم کاریها داشت تا اینکه انقلاب اسلامی به اوج خود رسید
محمد شرکت فعال در تظاهرات بر رژیم ستمشاهی داشت و از این بابت خوشحال بود که دیگر احکام اسلام به دست ملت مسلمان و به رهبری فرزند قرآن احیا می شود .
علاقه شدیدی به خواندن کتاب داشت قبل از انقلاب دارای یک کتابخانه کوچک در خانه بود و اکثر خرجی که می کرد صرف خریدن کتاب بود .
انقلاب به پیروزی رسید با تشکیل کمیته انقلاب اسلامی در گناوه او نیز مشغول به پاسداری در کمیته انقلاب اسلامی گناوه شد . اکثر اوقات پاسداری وی در کنار دریا و کنترل کشتیهای قاچاقچیان بود.
او شدت عمل زیاد به خرج می داد ،حتی چند بار سفارش کردند که اگر محمد دست از این کار بر ندارد حسابش غیر از این است ولی او ترتیب اثر نداد و با ایمان و با جدیت بیشتر به کار ادامه می داد
وی میگفت اگر روزی پدرم هم نیز بخواهد بر خلاف قانون اسلام عمل کند طبق احکام اسلام با او رفتار خواهد شد
تا اینکه سپاه پاسداران تشکیل شد و ایشان به دلایلی به کمک پدرش در امور مالی خانواده شتافت
و بعد از آن مسئله جنگ تحمیلی به وجود آمد و ایشان این جنگ را جنگ حق علیه باطل به حساب می آوردند و ایمان به پیروزی حق داشتند و علاقه داشت که در جبهه حضور داشته باشد و در حمل و نقل مجروحین ، برادران خود را یاری کرده بیش از دو ماه در آنجا بود
و در نامههایی که می نوشت شهامت های برادران رزمنده را می نوشت و او از شهامت و شجاعت آنها بر خود می بالید بالاخره با تلاش دیگر برادران در آنجا برای مدتی به شهر خود بازگشت و برای معلمی به روستای شول رفت و در آنجا مشغول خدمت پر ارج معلمی گردید
او همیشه از درد و رنج های این روستا درد و دلهای فراوانی داشت و از کمبودها سخن میگفت از نداشتن مدرسه و دیگر امکانات که باید به آنها کمک می شد
ایشان دارای اخلاق و رفتاری بسیار خوب بودپس از آن با عده ای از دوستانش از جمله برادرش شهید علیرضا غلامی عازم جبهه غرب کشور شدند (نوسود) مدت چهار ماه در خط مقدم جبهه مبارزه نمود و پس از تصرف تپه های نوسود و شهید شدن برادرش علیرضا غلامی باز هم به پشت جبهه برنگشت
و با اینکه چهار ماه تمام در آنجا حضور داشت و با وجود از دست دادن یار خویش شهید غلامی باز هم ادامه داد
اما با آن گرفتاری که برای خانوادهاش پیش آمد از مبارزه باز ایستاد و دیگر بار عازم جبهه آبادان شد و پس از شکستن حصر آبادان به پشت جبهه آمد
و مشغول مبارزه با گروهکهای امریکایی شد و ضمن ادامه درس دیگر بار عازم بستان شد و در پیروزی فتح بستان مسئولیت مهمی بر عهده داشت و پس از آن به پشت خط مقدم آمد و مشغول مبارزه و سر و سامان دادن به انجمن های اسلامی دانشآموزان و اتحاد بین انجمن های اسلامی مشغول شد و در این مورد فعالیت او بر همه آشکار است
باز هم به ندای هل ناصر ینصرنی پاسخ گفت و عازم شوش شد و با عده ای از دوستانش و با تمام وجود خود را نثار انقلاب نمودند و به لقاء الله پیوستند (در سن ۱۹ سالگی )
ناگفته نماند که آنچه درباره او بوسیله خانواده شهید بیان شد قطره ای در مقابل دریاست و خیلی از خصوصیات و اعمال و کردارش و فعالیتش در رابطه با انقلاب و اسلام از چشم ما پنهان بود و آن خصوصیاتش که ایشان داشت و از آنچه انجام می داد به زبان نمی آورد ما نمی دانستیم که چکار انجام می دهد اما در خصوص اخلاق ایشان در خانواده می توان گفت که الگوی اخلاق و صفا و مهر و محبت بود
زیرا در طول عمرش هیچ کس را جز ضد انقلاب نیازرد و هیچگونه برخورد تندی نداشت مگر با ضد انقلاب ، با همه مهربان بود و همه او را از جان و دل دوست داشتند و یکی از بهترین خصوصیات وی آن بود که هیچ گاه غیبت نمی کرد .
آنچه انجام می داد در عمل بود نه زبان . از نظر شجاعت و چابکی خیلی سریع بود و به تمام معنا رزمنده ای فداکار برای امام و انقلاب اسلامی بود.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
________________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
از مادر شهیدان علیرضا و محمد غلامی :
قبل از شهادت علیرضا خواب دیدم که درخت نخلی در حیات داریم و آن درخت خیلی زیاد ثمر کرده که از دیدنشان تعجب کردم رفتم بچهها را صدا زدم و گفتم بیایید ببینید که درختمان چقدر ثمر کرده ،وقتی دست زدم که یکی از آنها را بچینم تمام آنها ریخت ، در همان لحظه از خواب بیدار شدم و صبح خبر شهادت علیرضا را آوردند .
قبل از شهادت محمد خواب دیدم که علیرضا و محمد دست هم را گرفته اند و آمدند
به علیرضا گفتم تو کجا و محمد کجا ، تو که شهید شدهای پس چرا دست محمد را گرفتهای ، ایشان گفتند : ما پیش هم هستیم و آنها خدا حافظی کردند و رفتند
من برای بدرقه شان می رفتم که دیدم به یک باغ بزرگ وارد شدند که در آن باغ همه نوع چیز خداوند موجود بود گفتم اینجا چه جای خوبی است ،
علیرضا گفت : اینجا فقط جای شهدا است وقتی که این را گفت من جا خوردم و بیدار شدم صبح آن شب نیز خبر شهادت محمد رضا را آوردند…
شادی روح شهدا صلوات
_______________________________________________________________________________________________
شرح شهادت شهید
به قلم همرزم شهید
ساعت ۵ بعد از ظهر مورخه
۱۳۶۰/۱۲/۳ بود که از شیراز به سوی اهواز حرکتمان دادند و ساعت ۴:۳۰ بامداد روز بعد به گلف اهواز رسیدیم که از آنجا به پادگان نمونه واقع در دانشگاه جندی شاپور رفتیم و تا مورخه ۱۳۶۰/۱۲/۱۳ برنامه از این قرار بود که برادران صبح زود قبل از اذان بیدار و وضو میگرفتند و برنامه قرائت قرآن و بعضیها نماز شب، تا اینکه اذان گفته میشد بعد نماز جماعت را اقامه میکردند و بعد از آن به مراسم سخنرانیها میرفتیم و شبهای جمعه مراسم دعای کمیل که حالت معنوی برای ما داشت احترام میکردیم و اغلب شبهای دیگر دعای توسل قرائت میشد ،
همه عاشق بودند که انگار از طرف خداوند به آنها الهام شده بود که سرنوشت برادران چیست؟ همه آنهایی که الان شهید شدهاند خودشان نفر به نفر به من میگفتند : ما شهید میشویم و در این موضوع هیچ شک و شبههای نداریم
از جمله محمد غلامی به من بعد از دعای توسل گفت : من حتما به شهادت میرسم و خیلی هم خوشحال هستم و بلافاصله متن شرحی نوشت و به من گفت که این متن را به مادرم بده .
باید بگوییم که آن چهرههای سراسر ایمان و عظمت براستی این را از سالار شهیدان حسین( ع) به ارث برده بودند
همه ما وابسته به تیپ ۱۷ علی بن ابیطالب ع قم ، گردان ۳ ، گروهان ۱ ، دسته یک بودیم و به قول فرمانده گردان برادران گناوهای چشم گردان نام برده میشدند .
هر کدام از برادران در سمتی که خودشان انتخاب کرده بودند با نهایت تلاش و توان میکوشیدند ، فیالمثل :
شهید عبدالحسین ثقفیان ، شهید نصرت الله احمدی ـ آر . پی . جی
شهید عبدالحسین مرادی ، شهید بهادر شهریاری ـ کمک آر. پی . جی
شهید شهریار ارجمند کمک تیر بار چی
شهید غلامحسین تیموری ، شهید فریدون غلامی ـ تک تیرانداز
شهید محمدغلامی ، شهید عبدالطیف حیدرزاده و شهید مصطفیسراجی ـ هرسه بیسیم چی
شهید بهروز بهروزی نارنجک تفنگی ـ و غیره
همچون یاران حسینی در حالی که خودشان از شهادتشان با خبر بودند ولی جانانه و مردانه به قلب دشمن تاختند و مردانه به شهادت رسیدند و برای همیشه جاوید شدند .
برگردیم به عقبتر روز ۱۳۶۰/۱۲/۱۳ به شوش آمدیم و روز ۱۳۶۰/۱۲/۱۶ به سنگرها رفتیم در حدود ۱۰۰ متر بار شنی قرار داشت ، ولی از آنجا که هدف مقدس بود در سنگرهایمان نماز جماعت و دعای توسل و دعای کمیل و کلاسهای ایدئولوژی و قرآن داشتیم و حداکثر استفاده از این کلاسها را میبردیم و هیچ کس حاضر نبود که وقتش بیهوده صرف شود
تمام برادران وقتها را غنیمت میشمردند یا به بحثهای علمی و یا به عبادت خدا مشغول بودند و آن روحیههای برادران را هیچگاه فراموش نمیکنم .
یادم هست یک ساعت قبل از حمله بود که دعای توسل خواندیم و در پایان دعا شهید بهروز بهروزی گفتند : بچهها شهدا منتظر ما هستند و امشب عدهای زیادی از ما به شهادت میرسیم ، غلامحسین تیموری میگفت : تنها از شما میخواهم به فرزندم بگویید که برگردد گناوه و برایم فاتحه بگذارد (فرزند بزرگش جبهه بوده است) برادر شهریاری میگفت : بچهها ما داریم آخرین لحظات زندگیمان را میگذرانیم .
قلم علیل است از اینکه آن چهره های نورانی را وصف کند .
راس ساعت ۱ بعد از نیمه شب بود که این برادران عزیز به فیض عظمای شهادت نائل شده و به ملکوت اعلی پیوستند .
“شادی روح همه ی شهدا صلوات”
_______________________________________________________________________________________________
قسمتی از وصیت نامه شهید
بسم رب الشهداء و الصدیقین
مرا به پهلو خاک کنید .
برای من لباس سیاه نپوشید و گریه نکنید که مرگ حق است و اگر چنانچه این دنیا ارزشی داشت خداوند خاتم انبیا حبیب خودش را از دنیا نمی برد .
دین خدا را حفظ کنید و به ریسمانش که همان خمینی کبیر است چنگ زنید .
از من به شما که این انقلاب شکستناپذیر است چون این چراغ را خدا روشن کرده و هیچ کس قادر به خاموش کردن آن نیست اگر چنانچه خدای نکرده همه شما هم بر علیه این انقلاب بشورید خداوند همه شما را نابود خواهد کرد .
والسلام محمد غلامی
بازدیدها: ۷۵۷