خاطرات شهید
- خاطرهای از خواهر شهید :
به یاد دارم دو سال قبل از انقلاب یعنی زمان حکومت محمد رضا پهلوی وقتی که من دانشآموز بودم . در یکی از جشنهای آن زمان که مدرسه برایمان شعارهایی تهیه کرده بود . از جمله :
شاه سایه خداست ـ زنده باد شاهنشاه آریا مهر بزرگ ارتشدان و غیره … شهید از میان همه شعارها ، شعار ( جان دادن در راه وطن عالیترین آرمان من است ) را انتخاب کرد و آن را روی مقوائی بزرگ با خطی خوانا و زیبا نوشت و ۲ طرف آنرا با چوب و میخ کوب کرد . وقتی معلمان آن را دیدند از این شعار خوششان آمد .
همچنین یاد دارم در سال ۵۷ زمانی که اوج اعتصابات ادارهجات و مدارس بود و من میخواستم به مدرسه بروم ، شهید به من میگفت : تو به مدرسه نرو اگر تو و بقیه دانشآموزان نروید معلمین نیز مسئولیتی نیز نخواهند داشت . تازه اگر تو مردود شوی این که افتخار است و حمایت از انقلاب و بدین گونه هم روحیه شهامت و شجاعت به من میداد و مرا از رفتن به مدرسه باز میداشت .
وجودش مایه نشاط همه اعضای خانواده بود در بین دوستان و آشنایان محبوبیت خاص داشت . خدا را بسیار دوست میداشت و بهترین راه ستایش خداوند را خدمت به مردم میدانست و یاد مولایی علی (ع) همیشه کمکهایش را پنهانی به مردم ابزار میداشت و این رازش را بعد شهادتش از زبان دیگران شنیدم . یکی از دوستان شهید که هنوز دوستی با او وفادار مانده است حسین کوفی بود که نابینا بود و شهید ارادت خاصی به ایشان داشت و همیشه و در همه مجالسی و در جمع دوستان او را به همراه خود میبرد بعد از آنکه خداوند فرزندی به آقای حسین کوفی عطا نمود گفت : خداوند مرا به آرزویم رسانده و نام منوچهر را روی فرزندش گذاشت و گفت اگر چه منوچهر من منوچهر شهید نمیشود ولی به یاد منوچهر و به یاد خوبیهایش این نام را نهادهام .
- خاطراتی از همرزم شهید حاج محمد جعفر عابدینی :
بسم رب شهداء و الصدیقین
سال ۱۳۶۱ تازه وارد اردیبهشت ماه شده بودیم روزی در خیابان شهید منوچهر عباسی را دیدم از او پرسیدم چه خبر ؟ گفت : احتمالاً تصمیم قطعی گرفته باشم. گفتم برای چه موضوعی ؟ گفت : خدمت مقدس سربازی ! بعد از گفتگو در مورد آینده و اوضاع و احوال کشور از همدیگر خداحافظی کردیم . روز ۱۳۶۱/۰۲/۲۰با تمام همکلاسیهایمان که دیپلم گرفته بودیم رفتیم به بوشهر که از آنجا برای دوره آموزشی حرکت را برای خدمت سربازی شروع کنیم . به هر حال شروع شد که شهر جم محلی است برای سه ماه دوره آموزشی .
در یک گروهان روزها پس از دیگری برای ما میگذشت . در آسایشگاهی که برای استراحت در نظر گرفته بودند هم بچههای گناوه با هم بودیم خیلیها بودند از جمله شهید غلامرضا کمالی ، شهید مصطفی شیری ، شهید محمد علی خواجه و شهید عبدالرضا گرگین پور ، شهید منوچهر عباسی سعی میکرد با شوخی بقیه بچهها را گرم کند تا اینکه دوره آموزشی سخت نگذرد . دوره آموزشی تمام شد و همه بچههای گناوه با همدیگر تصمیم گرفتیم خوزستان را برای ادامه خدمت انتخاب کنیم کاملاً بصورت داوطلب اینکار انجام شد هیچ کس را در انتخاب اجبار نمیکردند چون ما سرباز ژاندارمری سابق بودیم ( نیروی انتظامی امروز ) ساعت یک بعد از ظهر جهرم را به سوی خوزستان ترک کردیم . فردا صبح زود وارد شهر جنگ زده اهواز شدیم . در باغ گلستان ما را جمع کردند و گفتند جاهای مختلفی داریم جبهه داریم ، پادگان داریم ، مناطق نفت خیز هم داریم ، شما میتوانید بصورت پنجاه پنجاه با همدیگر محلی را انتخاب کنید که من و محمد علی خواجه و منوچهر عباسی و مصطفی شیری و عبدالرضا گرگین پور و بقیه بچههای شهر سوسنگرد را انتخاب کردیم . چند روز در شهر سوسنگرد بلاتکلیف بودیم تا اینکه از اهواز آمدند و ما را تقسیم کردند دوباره گفتند : چند محل داریم برای رفتن ، شما آزادنه میتوانید بروید . خلاصه اینکه شهر بوستان که تازه از آزادیش چند ماهی گذشته بود را انتخاب کردیم . البته شهر که نبود رژیم متجاوز بعثی آنرا به یک ویرانه تبدیل کرده بود و هیچ نقطه سالمی در شهر وجود نداشت . بالاخره ۲۰ روز در پستهای مختلفی از شهر بوستان را پشت سر گذاشتیم تا اینکه به خط مقدم یعنی منطقه چزابه و پاسگاه چزابه حرکت کردیم بعد از چند هفته از شهر اهواز هئیت بازرسی آمدند و گفتند داوطلب میخواهیم برای تشکیل یک گردان رزمی جهت در شرکت در خط نبرد در منطقه دهلران موسیان .
من و شهید منوچهر عباسی با همدیگر صحبت کردیم و قرار شد ما هم جزء داوطلبین باشیم . وقتی گردان تشکیل شد دوباره برگشتیم اهواز و از آنجا از جاده اندیمشک ، دزفول و شوش از راه جاده عملیاتی فتح المبین یعنی جاده یا زهرا (س) که عبارت بود از عین خوش و دشت عباس و امام زاده عباس تا دهلران و از پل دهلران بیرون شهر خراب و درب داغون موسیان مستقر شدیم . وقتی گروهان تشکیل شد شهید منوچهر عباسی گفت : بچهها بیایید همه با هم در یک گروهان و دسته باشیم که همینطور هم شد و شروع کردیم به سنگر درست کردن . قرار شد ۲ تا ۲ تا سنگر درست کنیم ولی من و شهید منوچهر عباسی و شهید گرگین پور و چند بوشهری گفتیم : این حرفها درست است ولی باید یک سنگر بزرگ هم داشته باشیم. از شهر موسیان تیرآهن و پلیت و وسایل لازم را آوردیم و لودری هم برایمان جایی را باز کرد با گونی دیواره را محکم درست کردیم و منوچهر برایمان با صدای خوش آواز میخواند و همه را میخنداند تا اینکه خستگی از تن ما بیرون برود سنگری درست کردیم که شاید از بهترین شاهکارهای سنگر سازی در آن منطقه بود . همه فرماندهان میآمدند و نگاه میکردند . گروهی درست کرده بودیم که خیلی همدیگر را دوست داشتیم و خیلیها دلشان میخواستند که در گروه ما باشند .
شب اگر نوبت دیدهبانی یا نگهبانی نداشتیم دور هم جمع میشدیم و دعا و زیارت نامه میخواندیم و از این ور و آن ور صحبت میکردیم . کارها را بین خودمان تقسیم کرده بودیم ولی بچهها اینقدر خوب بودند که فرصت نمیداند که نوبت رعایت شود . شهید منوچهر عباسی میگفت : بابا نویت یعنی چه هر کاری که آماده است انجام دهد . بعضی شبها نوبت گشت رفتن میشد . در هنگام کمین رفتن و گشت همیشه من و شهید منوچهر با هم بودیم تا نزدیکی عراقیها میرفتیم و شناسایی میکردیم . و بر میگشتیم چه ایامی که هیچ گاه از خاطرات ما بیرون نخواهد رفت و چه دوستان و برادرانی که تک سوارانی بودند و رفتند . به همت بچههای گناوهای خصوصاً شهیدان منوچهر عباسی و مصطفی شیری در اطراف سنگرهای خودمان با امکاناتی که داشتیم مسجد درست کرده بودیم و بیشتر اوقات نماز جماعت هم برگزار میکردیم تا اینکه پس از نزدیک به چهار ماه که در خط رو در روی عراقیها بودیم زمان عملیات محرم فرا رسید و من و منوچهر و من و منوچهر و دیگر دوستان و برادران همدیگر را در آغوش گرفتیم و برای انجام نبرد با دشمن بعثی حرکت کردیم . من بعنوان خط شکن بودیم به همراه شهید محمد علی خواجه و بقیه واحد پشتیبانی ما بودند که پس از هفت تا ۸ روز درگیر به هر کدام از ما بهرهای رسیده من اسارت و شهید منوچهر عباسی و شهید شیری و گرگین پور و کمالی شهادت .
آن یار کز و خانــه ما جای پـــری بــود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
اوقات خویش آن بود که با دوست به سرشد
باقــی هــم بیحاصلی و بیخبـری بود
بازدیدها: ۲۱۹