
شهید ناصر رسولی
نام پدر : حسن
تاریخ تولد : ۱۳۲۵/۹/۸
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴/۱۰/۷
محل تولد : گناوه
محل شهادت : هورالعظیم
آرامگاه : گناوه
_______________________________________________________________________________________________
زندگی نامه
شهید حاج ناصر رسولی در آذر ماه سال ۱۳۲۵ در روستای مال خلیفهای از توابع شهرستان گناوه چشم به جهان گشود .
در سن هفت سالگی بود که پدرش را در ماه مبارک رمضان از دست داد و مادر سرپرستیاش را بعهده گرفت و با مشقت فراوان فرزندش را به مدرسه فرستاد
شهید بزرگوار تا کلاس نهم در گناوه تحصیل کرد و بعد از آن با توجه به علاقهای که به شغل شریف معلمی داشت به دانشسرای مقدماتی بوشهر راه یافت
و بعد از اتمام دوره دانشسرا یک سال آموزگاری نمود و سپس به خدمت سربازی رفت و بعد از گذراند خدمت سربازی مجدداً شغل معلمی را در شهرستان گناوه ادامه داد .
بعد از چندین سال خدمت در مناطق مختلف در اوایل انقلاب فوق دیپلم خود را در شیراز با نمرات عالی گرفت
و بنا به اظهارات دوستان و همکلاسیها شهید حاج ناصر رسولی همواره یکی از بهترین و ممتازترین شاگردان کلاس درس بودند .
شهید در سال ۱۳۵۱ ازدواج نمود که ثمره آن سه فرزند یک پسر و دو دختر می باشد .
شهید انسانی والا مقام که اسوهای از فداکاری بود و همواره دشمن بیرحم ظالمان و یار مظلومان بود ، مردی که سخنش همواراه با عملش یکی بود .
سرانجام هجرتش در « شط سرخ علی » و همراه با خیل شهدای بدر ، احد ، و حنین ، و فتح المبین ، و بیت المقدس ، و الفجر و … در هم آمیخت و جوششی از خون در رگ انسانهای خفته ایجاد نمود که ما شاهدش بودیم و همواره هستیم .
روحش شاد یادش گرامی باد.
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
از زبان همرزمش (خدابخش عباسی) :
عنوان خاطره : دیدار معبود
در سال ۶۴ یک روز قبل از شهادت ایشان یک شب شهید رسولی در حال سر زدن از چادر بچهها به آنها نیز اعلام میکرد که امشب بعد از شام در چادر من جمع شوید میخواهم مسائلی را مطرح نمایم آخه ایشان فرمانده گروهان بودند .
وی آن شب از حال و هوای عجیبی برخوردار بودند ، شور و شوق و هیجانی داشتند که به خوبی مشاهده میشد و فکر و خیالش در دنیای دیگری سیر میکرد .
حدود ساعت ۸:۳۰ شب تمام بچهها در چادر ایشان شهید رسولی جمع شدند همه دور هم نشسته بودیم بعد از سلام و خسته نباشید شروع به صحبت کردند
وی اظهار نمودند که اگر میخواهید در عملیات شرکت کنید باید نهایت دقت و هوشیاری را داشته باشید هر کس کاری که به وی محول گردیده انجام دهد ، گوش به فرمان باشید و خداوند را فراموش نکنید خدا نیز شما را فراموش نمیکند .
در پایان یک موضوع را به عنوان شوخی مطرح نمودند به این مضمون که آنهایی که مجرد هستند میتوانند بروند بیرون (البته شوخی کردم )
خوب بچهها میخواهم مسئلهای را مطرح نمایم آیا قبول میکنید بچهها گفتند تا ببینیم موضوع چیست ایشان اضافه کردند ان شاءالله که همه وفادار به عهد خود هستید هر کس از ما شهید شد اونی که زنده میماند از خانواده و بچههای وی سر کشی و نگهداری نماید .
یکی از بچهها به وی گفت مگر چه خبر شده که شما اینطور حرف میزنید وی گفت : چون من فکر میکنم
با همان نگاهها میخواست خدا حافظی کند چون برای همیشه چشمهایش را بست و به دیدار معبودش شتافت و ما را با کوله باری از گناه تنها گذاشت و مسئولیت ما را سنگینتر نمود .
خاطرات شهید از زبان سید اسماعیل موسوی (همرزم شهید)
تاریخ ۶۴/۹/۱۷ در هوایی که بوی زمستان و سرمای استخوان سوز جنوب میداد با قطرات زلال باران دست به دست هم داده و فضای پاییزی گناوه را زمستانی کرده بود
و در شرایطی که سردی هوا باعث شده بود دندانهای صدهای جوان علاقهمند آماده اعلام به جبهه گناوه ای روی هم بند نشوند ، در میان اشکهای شوق هزاران مرد و زن گناوهای بویژه کودکان و نوجوانان که دست در دست والدینشان به بدرقه بسیجیان عاشق کربلای ایران آمده بودند
از زیر کلام الله مجید که در دستان امام جمعه موقت و در جلوی درب بسیج مرکزی قرار داشت عبور کردیم .
پس از بوسیدن قرآن همراه با صدها نفر عزیزانی که عموماً کاپشنهای یکدیگر بر تن داشتند و پیشانی بندهای زیبایی که بر آنها عبارتی چون یا حسین (ع) ، یا زهرا (س) ، یا علی بن ابیطالب (ع) ، یا مهدی (عج) ، یا ابوالفضل العباس (ع) ، یا زینب (س) ، و … نقش بسته بود ، بر پیشانی داشتند و زیبایی خاصی به صفوف منسجم بسیجیها داده بود ،
در میان بارانی از الطاف الهی که با باران اشک و گلاب هزاران مرد و زن گناوه ای مضاعف شده بود به سوی اتوبوسها حرکت کردیم .
در نگاه صدها نوجوان و کودک گناوهای موجی از شادی دیده میشد که علاقهمند به روزی بودند که خود نیز پیشانی بند بر پیشانی خود ببندند و سوار بر اتوبوس عازم کربلاهای جنوب و غرب کشور شوند
با مردم خوب و رزمنده پرور گناوه که جمعی از خانواده معظم شهدا بویژه شهدا فتح المبین در میان آنها بودند خداحافظی کردیم .
کاروان ما پس از طی مسافت گناوه ـ آبادان در محل مقر ناوتیپ ۱۳ امیرالمومنین (ع) در مارد مستقر گردید .
جای در مقر نیروهای ناو تیپ ۱۳ امیرالمومنین (ع) بود که به عنوان مقر تاکتیکی استفاده میشد و بسیاری از نیروها در این محل آموزشهای مربوط به قایقرانی را فرا میگرفتند .
پس از استقرار در محل مقر تاکتیکی مقر مارد ، و مجهز شدن به ادوات و ابزار کاری و ملبس شدن به لباس رزم ، در گردان فتح سازماندهی شدیم حدود ۸ روز آموزشهای تکمیلی قایقرانی را طی نموده و به محل ماموریت یعنی منطقه هور الهویزه اعزام شدیم
و در آنجا در یکی از گردانهای قایقی لشکر ۲۵ کربلا که مسئولیت انجام امور قایقی آبراه شماره ۲ در منطقه شط علی را به عهده داشتند منتقل شدیم .
مسئول گروهان شهید بزرگوار حاج ناصر رسولی بود که یکی از برنامههای این شهید بزرگوار انجام گشتهای دریایی، شناسایی و تهیه اطلاعات لازم از دشمن بود.
روزی از روزها به ما خبر دادند که حاج ناصر در یکی از آبراهها با گشتهای عراقی در گیر شده و نیاز به کمک سریع دارد .
هور الهویزه و مناطق آن نظیر شط علی ، بتوی و اطراف جاده خندق قسمتی از آبهای دریایی عراق بودند که بخشی از آنها در عملیات خیبر و بخشی نیز در عملیات بدر آزاد شدند
و جهت سهولت در تردد ماشینهای ترابری ، جادهای در میان آبها بویژه آبی که عراق وارد دشتها و زمینهای خشک نموده بود توسط سنگر سازان بیسنگر احداث شد که به جاده خندق معروف شد
قسمتی از این محور به جزیرههای شمالی و جنوبی مرتبط میشد که در جریان عملیات خیبر آزاد شده بودند با مراجعت نیروها از محل حادثه این قضیه نیز به خیر و خوشی گذشت و یک ساعت طول کشید .
در بین نیروهایی که از محل حادثه برگشتند برادر حاج حسین غلامی پدر شهیدان علیرضا و محمد غلامی که در این سفر به درجه جانبازی نائل شد حضور داشت .
در منطقه شط علی خشکی مناسبی وجود نداشت . از تنها محل موقت برای اسکان به وسیله نصب چند چادر استفاده میشد .
حاج حسین غلامی به بنده فرمودند : سید یک کمپوت برایم باز کن : بحمدالله وضعیت امکانات تو که کافی مناسب بود و تعدادی کمپوت برای عزیزان تدارک دیده شده بود .
من حس عجیبی پیدا کرده بودم ، مرتباً سفارش میکردم که برادران از کمپوتها استفاده کنند و تعارف میکردم برای کدامتان کمپوت باز کنم ؟
حاج حسین کمپوتش را مصرف کرد چند دقیقه بعد که زمان خبر از ساعت ۲ بعد از ظهر میداد غرش هواپیمای دشمن و صدای انفجار شدید همه را میخکوب کرد .
ما نیروهای قایقران نه سنگری داشتیم و نه پناهگاهی . تنها سنگر و جان پناه ما قایقهای کوچک و بزرگ بود که قایقهای بزرگ را لندیگراف مینامیدند . منطقه مورد بمباران ، منطقه شط علی بود قسمتی از آبهای هور که در آنجا گردان قایقی مستقر بودند .
ما در حال استراحت در چادرهای کوچک و موقت بودیم که به دلیل شرایط مکانی همه با فاصله اندک از هم قرار داشتند . حاج ناصر در یکی از چادرها که به چادر فرماندهی معروف بود حضور داشت .
فاصله بین چادر فرماندهی تا چادر ما ۱۰ متر بود . صدای هواپیماهای دشمن و انفجارهای پی در پی همه را مات و مبهوت کرد. هواپیماهای عراقی که متوجه حضور یکپارچه قایقها در کنار هم در منطقه شط علی شده بودند به خیال اینکه قرار است با این قایقها نیروهای عملیاتی جا به جا شوند و عملیاتی صورت پذیرد به قایقها و چادرها یورش بردند .
راکتها پشت سر هم روی چادرها و در فضای کم بین چادرها فرود میآمدند جمعی که تا چند دقیقه پیش در کنار هم با حلوا و شیرینی از خاطرات سنگر و حضور در جبهه با هم سخن میگفتند
اینک در زیر بمباران شدید و وحشتناک هواپیماهای عراقی فریاد “یا زهرا (س) ، یا حسین (ع) ، و یا مهدی (عج) ” سر میدادند و زمزمه لبشان ذکر ائمه بود . شدت انفجار به حدی بود که من از هوش رفتم .
بعد از یک ساعت که به هوش آمدم متوجه شدم که اکثر برادران قایقران مجروح شدهاند . گرمی شدیدی در بدنم احساس میکردم ، وقت چندانی نداشتم تنها با صدایی ضعیف سراغ حاج ناصر را گرفتم . و صدایی ضعیف و بغض آلود جواب داد حاج ناصر رفت و به دانشآموزان شهیدش پیوست .
این خبر آنچنان سنگین بود که دوباره بیهوش شدم ساعتی بعد که به هوش آمدم دیدم انگشتایی از هر دو پایم قطع شده اند گوشهایم ، دست چپم ، قسمتی از لگن و پایم هم زخمی شدهاند
سراغ بقیه دوستان را گرفتم آنها نیز هم مانند من مجروح شده بودند حاج حسین غلامی که آمده بود تا به فرزندان شهیدش علیرضا و محمد بپیوندد به افتخار جانبازی نائل آمد یک پایش را در راه خدا تقدیم نمود .
در جلوی چشمانم سیاهی موج میزد از کسانی که به مداوای ما مشغول بودند علت را پرسیدم متوجه شدم عراقیها در این بمباران یک تانکر ۴ هزار لیتری سوخت را از بین بردهاند و ۳ دستگاه کمپرسی را در هم پیچیده و رانندهشان را شهید کردهاند
حاج ناصر هم رفت .
سه روز بعد گناوه ماتمکده شد اشکها جاری شد بغضها ترکید ، ابرهای گریه سرازیر شد معلم و محصل بر سر و صورت زدند ، علمهای سیاه و بیرقهای عزا شهر را سیاه پوش نمود گنبد امام زاده هم سیاه پوش شد
مردم لباس عزا به تن کردند و با صدای بغض آلود به فریاد در آمدند شهدا و گلستان شهدای گناوه بویژه دانشآموزان شهیدش به استقبال معلم و مدیرشان آمدند ، مظفر، علی رضا عبد الرحیم ، ناصر ، ماندنی .
روحش شاد یادش گرامی باد
خاطرات شهید از زبان حاج خلیفه فریدونی (همرزم شهید)
عنوان خاطره : آخرین نماز
زمستان بود و سرمای هور العظیم و پناهگاه عزیزان و ماچادر بود ما در آنجا مستقر شدیم تعداد ما ۲۲ نفر بود
فرمانده ما شهید حاج ناصر رسولی بود و همه به عنوان قایقران آماده خدمت بودیم در یک روز سرد زمستانی نزدیکهای غروب دلم سخت گرفته بود داشتم تنهایی زیر لب زمزمه میکردم
خداوندا به فریاد دلم رس کس بیکس تویی
مو مانده بیکس
همه گویند که طاهر کس نداره
خدا یار من و چه حاجت کس
یک مرتبه متوجه شدم حاجی رسولی تنهایی دارد قدم میزند وبا خود زیر لب زمزمه دارد . خودم را به او رسانیدم گفتم حاجی جان جانم فدایت آقا جان امروز عصر یک حال و هوای دیگری داری آهی کشید و گفت دلم برای پیرزن (مادرم) سخت گرفته
و علتش هم این است این بار که میخواستم از او خداحافظی کنم رو به من کرد و گفت دیگر رویت نمیبینم مادر از آن روزی که این حرف را به من زده درونم بسیار مشوش است .
لبخندی زدم و گفتم بدلت بد راه نده ان شاءالله با پیروزی و سربلندی بر میگردیم و تا میتوانی خدمت به مادر کنید و ادامه دادم همه جا خداست
درست است این شیر زن غیر از تو هیچکس ندارد اما خدا هست گفت فلانی مسئلهای که مرا رنج میدهد این است که این زن (مادرم) تنها دلخوشیش منم و بعد از من به سر او چه خواهد آمد .
به هر حال آن روز غروب شد و نماز مغرب و عشاء را به امامت حاجی رسولی خواندیم و بعد از آن دعای پر فیض کمیل را زمزمه کردیم و بعد از آن عزیزان به چادرهای خود رفتند تا استراحت کنند صبح زود به فرمان حاجی به سوی خط حرکت کردیم
نزدیکیهای ظهر بود و صدای وحشتناکی همه را به خود آورد و آن صدا صدای راکتها و بمبهایی بود که سنگر یاران (چادرها ) را در هم پیچید در این میان فقط حاجی به شهادت رسید و بقیه ما مجروح شدیم.
صحنه بسیار وحشتناکی از مجروح شدن عزیزان بود و در میان ۲۲ نفر خداوند فقط حاجی را انتخاب کرد راستی چه انتخاب شایستهای زیرا خداوند فرمودند ان الله اشتری من المؤمنین انفسم و اموالهم بان لهم الجنه
همه جا آتش و دود بود و خون . حاجی بر اثر ترکش راکت سخت مجروح شده بود همچنان مینالید و فریادرسی نبود ناگهان یک بار حاجی چشم باز کرد و گفت فریدونی ( که بنده باشم ) و بعد از آن جان به جان آفرین تسلیم گفت .
راستی دیگر ماندن برایمان در هور بدون حاجی ارزشی نداشت و بدون حاجی خیلی سخت ـ بهر حال حاجی به شهادت رسید ـ
حاجی را بعد از چند روز به گناوه آوردیم وبا همان لباس خونین دفن کردیم و دوباره برگشتیم اما فکر و حرف حاجی تا قیامت در گوشم ـ
روحش شاد و راهش پر رهرو باد
بازدیدها: ۶۱۰