
شهید عبدالحسین ثقفیان خو
نام پدر :محمد
تاریخ تولد :۱۳۴۴/۰۵/۰۱
تاریخ شهادت :۱۳۶۱/۰۱/۰۲
محل تولد :بوشهر
محل شهادت :دشت عباس
محل دفن :گناوه
_______________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
شهید عبدالحسین ثقفیان خو فرزند محمد ۱۳۴۴ در شهر گناوه در خانوادهای مذهبی و متدین و مستضعف دیده به جهان گشود تحصیلات را تا سوم راهنمایی سپری نمود . شهید برای حفظ دستاوردهای انقلاب شکوهمند اسلامی وارد پایگاه مقاومت بسیج گردید و در این سنگر به انقلاب خدمت نمود . او فردی متدین انقلابی و شجاع بود . شهید در تاریخ ۱۳۶۰/۱۱/۳۰ بوسیله بسیج سپاه پاسداران عازم جبهههای اسلام علیه کفر گردید تا به ندای امام خمینی رهبر کبیر انقلاب۰۸:۲۰:۵۲ پاسخ مثبت داده باشد سرانجام پس از ماهها جنگ با دشمنان اسلام و بشریت در تاریخ ۱۳۶۱/۰۱/۰۵ بر اثر ترکش به سر و صورت مجروح و به فیض شهادت نائل آمد . پیکر مطهر شهید در کنار دیگر هم رزمان شهید شهر در گلزار شهدای گناوه به خاک سپرده شد .
«یادش گرامی و راهش پررهرو باد »
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
خاطرهای از پدر شهید :
خاطرهای که میخواهم تعریف کنم ، مربوط به پسر شهیدم میباشد پسرم در کلاس سوم راهنمایی درس میخواند . به درس و کتاب خیلی علاقه داشت . خوش اخلاق و مهربان بود ، با همه ساده و صمیمی برخورد میکرد ، ساده لباس میپوشید و ساده زندگی میکرد . به مادیات اصلا توجهی نداشت اگر هم پولی به دستش میرسید ، فوراً با آن پول کتاب میخرید و به کتابخانه مدرسه هدیه میکرد . در مدرسه شاگرد ممتازی بود و همه معلمان از او راضی بودند . از آن موقعی که بسیج به فرمان امام خمینی (ره) تشکیل شد و هم با روحیهای سرشار از شوق و شجاعت به بسیج رفته و نام نویسی کرد .
به مجرد اینکه از مدرسه باز میگشت به بسیج میرفت و بیشتر وقت خود را در بسیج میگذارند . یک روز وقتی از بسیج به خانه برگشت دیدم ناراحت و گرفته است ، از او سوال کردم پسرم چرا ناراحتی ؟ مگر اتفاقی افتاده است ؟ او در جوابم گفت : پدر میدانی همه دوستانم برای جبهه نام نویسی کردهاند . من هم شور جبهه رفتن در دلم افتاده است اگر اجازه بدهی میخواهم بروم و ثبت نام کنم . من به او گفتم : ولی تو به مدرسه میروی و نمیتوانی به جبهه بروی وقتی درست تمام شد ، بعد میتوانی بروی و نام نویسی کنی ، او در جوابم گفت : تا آن موقع خیلی دیر است و من نمیتوانم صبر کنم جبهه به من نیاز دارد من باید بروم و از اسلام و دین و میهن دفاع کنم . وقتی اشتیاق او را برای جبهه رفتن دیدم ، به او اجازه دادم تا برد نام نویسی کند و او هم با خوشحالی وصف ناشدنی رفت تا برای اعزام به جبهه نام نویسی کند .
بعد از چند روز با دیگر دوستانش عازم جبهه حق علیه باطل گردید و مدت سه ماه در جبهه بود او در این مدت کمتر به مرخصی میآمد وقتی هم میآمد ، آنقدر شوق جبهه در سر داشت که طاقت ماندن در خانه را نداشت . بلاخره بعد از گذشت سه ماه به خانه برگشت ولی حال و هوای جبهه چنان در روحیه او تاثیر گذاشته بود که تاب ماندن در خانه را نداشت .
یک روز به او گفتم : پسرم چرا اینقدر آرام و قرار نداری و همهاش در فکر هستی نکند مشکلی درسی داری و او در جوابم گفت : نه پدر هیچ مشکلی برایم پیش نیامده و فقط … گفتم : فقط هر چی حرف داری به من بگو و او در جوابم گفت : میدانی پدر دیگر طاقتم تمام شده است . من نمیتوانم اینجا بمانم من دلم در جبهه و پیش رزمندگان است . دلم هوای پرواز کرده و باید بروم ، من گفتم : ولی پسرم تو دین خودت را ادا کردی و یک بار به جبهه رفتهای بگذار آنهایی را که نرفتهاند بروند . تا باید درست را تمام کنی .
او گفت : ولی پدر در جبهه بیشتر به وجود من نیاز دارند ، جبهه و جنگ بیشتر اهمیت دارد تا درس و مدرسه . اول باید دشمن را از خاک میهن بیرون کنیم و بعد با آرامش به درس و مدرسه بپردازیم . نگاهش کردم و التماس در نگاهش موج میزد و با زبانم بیزبانی از من میخواست تا به او اجازه بدهم ، گفتم : خوب که حالا کی میخواهی اعزام بشوی . و او با خوشحالی گفت : تا چند روز دیگر ولی اعلام کردهاند که آنهایی که سن آنها کم است ، باید رضایت نامه از طرف پدر و مادرشان بیاورند .
من در جواب گفتم : توکل بر خدا هر چه خدا بخواهد . یک روز که مشغول نماز خواندن بودم عبدالحسین با دو نفر از دوستانش به خانه آمد ، بعد از سلام و احوال پرسی یکی از دوستانش کاغذی را از جیبش بیرون آورد و به من داد و گفت : این رضایت نامه را محمد جعفر سعیدی فرمانده بسیج داده و گفته که شما باید آنرا امضاء کنید تا ما عبدالحسین را اعزام کنیم بخاطر اینکه سن او کم است و تا شما رضایت ندهید ما نمیتوانیم او را ثبت نام کنیم .
من رضایت نامه را گرفتم و چون از قبل از شور و اشتیاق او برای جبهه رفتن خبر داشتم آن را امضاء کردم و بعد آن را بردم تا مادرش نیز امضاء کند ، به مادرش گفتم : تو راضی هستی عبدالحسین به جبهه برود ؟ مادرش گفت : این پسر دوست دارد به جبهه برود و ما نمیتوانیم جلوی او را بگیریم بعد آن را گرفت و امضاء کرد . وقتی رضایت نامه را به او دادم و از اینکه آنرا امضاء کردهایم خیلی خوشحال شد و همان موقع برای اسم نویسی به بسیج رفت .
صبح روز بعد با لبی خندان و شور و اشتیاق فراوان از خواب برخاست و لباس پوشید و ساکش را برداشت و با همه خداحافظی کرد . من به او گفتم : عبدالحسین من همراه تو به بسیج میآیم . گفت : نه پدر زحمت نکش خودم میروم . گفتم نه میخواهم برای بدرقه تو و دوستانت بیایم . پس با همدیگر به بسیج رفتم . در آنجا مردم زیادی برای بدرقه رزمندگان آمده بودند . لحظه وداع فرا رسیده بود لحظهای که باید از فرزند عزیزم جدا میشدم و خدا میدانست شاید این آخرین دیدار ما با هم بود . وقتی میخواستم از او خداحافظی کنم ، به چهرهاش نگاه کردم خیلی نورانی و با صفا شده بود . و من همین موقع فهمیدم که دیگر او را نخواهم دید . آری او رفت و دیگر هرگز به خانه باز نگشت و به آرزویش که همانا پرواز بسوی ملکوت بود رسید و به دیدار معبود شتافت .
بعد از شهادتش دوستانش تعریف میکردند ، در حینی که داشتیم حمله میکردیم ، عبدالحسین ترکش خورد ، ترکش به ران او اصابت کرده بود ، برای اینکه جلوی خونریزی را بگیرد چفیهاش را پاره کرد و محل ترکش را با آن بست و به مبارزه ادامه داد . ما هر چه اصرار کردیم که تو زخمی شدهای باید پشت جبهه برگردی ولی او نمیپذیرفت و میگفت : چیزی نشده و فقط یک زخم کوچک است . وظیفه او در عملیات کمک آرپیچی بود ، وقتی آرپیچی زن شهید شد خودش آرپی چی را برداشت . و با آرپیچی تانکهایی را که جلو آمدند را مورد هدف قرار میداد . در حینی که داشت تانکهای عراقی را میزد دشمن به وجود او در پشت تپه خاکی پی برد و با کالیبر او را مورد هدف قرار داد و گلوله به پیشانی او اصابت کرد و در همان لحظه به شهادت رسید .
بخاطر اینکه منطقه در محاصره دشمن بود و رزمندگان نمیتوانستند به آن منطقه برود و پیکر شهید عبدالحسین و دیگر هم رزمانش به مدت ۱۲ روز در آن منطقه بود . بعد از آزاد سازی منطقه و عقب راندن دشمن متجاوزگر پیکر شهید با دیگر همرزمانش که تعداد ۲۲ نفر بود به پشت خط انتقال یافت ، و در تاریخ ۱۳۶۱/۰۱/۱۳ برای خاکسپاری به گلزار شهیدان گناوه برده شد در کنار سایر همرزمانش به خاک سپرده شود . روحش شاد پر رهرو باد .
لازم به ذکر است که دو نفر از دوستانش که در اول خاطره از آنها نام برده شد و همچنین فرمانده بسیج شهید شدهاند که دوستانش به نامهای نصرالله خزائی و بهروز بهروزی در عملیات فتح المبین و همراه عبدالحسین به شهادت رسیدند روحشان شاد پر رهرو باد .
محمد ثقفیان خو
_________________________________________________________________________________________________________
نامه شهید
خدمت پدر عزیزم سلام
ضمن عرض موفقیت و شادکامی روز افزون به شما را از درگاه ایزد متعال درخواست مسئلت میدارم . امیدوارم که همیشه در زندگی سعادتمند بوده هیچگونه ناراحتی و کسالتی نداشته باشید .
پدر جان امیدوارم که حالتون خوب باشد و هیچگونه ناراحتی نداشته باشید پدر جان من حالم خیلی خوب است و روحیهای عالی دارم . پدر جاند من الان در اردوگاه شیراز هستم و دورههای نظامی را میبینم و ممکن است در چند روز آینده انشاا… به جبهه میرویم و من الان آدرس کامل ندارم که شما برایم جواب نامه را بنویسید و هر وقت به جبهه رفتم آدرس را برای شما میفرستم و بعد شما جواب نامه را بنویسید . پدر جان ما الان که این روزها میخواهیم به جبهه برویم حدود ۶۰۰ نفر هستیم و همگی روحیهمان عالی است . ذیل مزاحم شما نمیشوم عبدالحسین ثقفیان خو
مادر عزیزم برادران عزیزم و خواهرم را خیلی خیلی، خیلی ، خیلی سلام برسانید خلاصه هر کس پرس مرا کرد خیلی ، خیلی برسانید .
با تقدیم احترام از شیراز فرزند از جان گذشتهتان عبدالحسین ثقفیان
خداحافظ عبدالحسین ثقفیان خو
۱۳۶۰/۰۵/۲۳
______________________________________________________________________________________________
وصیت نامه شهید
«أَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ · تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ»
«آیا ندیدی که الله چگونه مثلی زد : کلمه طیبه کلمه توحید لا اله الا الله به مانند درخت پاکیزهای است که ساقه آن ثابت و محکم و شاخههایش در بالا برافراشته و چنین درختی همیشه میوه میدهد با اجازه صاحب اختیارش الله این گونه و مثال را برای مردم بیان میکند شاید که متذکر شوند .»
اکنون که مملکت و اسلام ما در خطر است ما جوانان بایستی دین خود را در راه شهدا ادا کنتم و به جبهههای حق علیه باطل بشتابیم و با مزدوران بعث عراقی که به کشور عزیزمان ایران تجاوز کردهاند بجنگیم و نابودشان سازیم .
ای برادر و خواهر ما اکنون مورد آزمایش الهی قرار گرفتهایم امیدوارم که این ازمایش بدر آئیم ما از شما ملت ایران میخواهیم گوش به حرف امام داده و از رهنمودهایشان استفاده کنید و گول این منافقین و نو گر سخنان آمریکا را نخورید و هر جا که آنها را دیدید به سپاه پاسداران معرفی نمایید و السلام .
عبدالحسین ثقفیان خو
بازدیدها: ۳۸۲